تبليغاتX
عشق روزهای برفی
دلتنگی های یک آدم برفی
 

تار

عنکبوتي که نمي تولند تار بتند , از خانواده و جمع عنکبوت ها طرد مي شود , چون عنکبوتي که تار نتند , عنکبوت نيست . عنکبوت راهي جنگل مي شود , پيش حيوانات مختلف مي رود و يک به يک از آنها مي خواهد تا او را در جمع خود بپذيرند اما همه طردش مي کنند , چون هر چه باشد او يک عنکبوت است , نه سگي که پارس کند , يا سنجابي که جست و خيز کند , يا پروانه که پرواز کند , يا ماهي که شنا کند و يا ... ,عنکبوت نفرين شده تسليم مي شود , بي چاره و درمانده , موجودي محال : عنکبوت نيست چون نمي تواند تار بتند , اما هيچ حيوان ديگري هم نيست چون عنکبوت است."
صادق هدايت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3  توسط آدم برفی  | 

چرخی دوباره در همهمه ی دست و

هر هر شادی

قانع به تکه نان بقا و

شلاق های رنج

رودخانه ی خیالاتم از یاد رفت

و آواز چکاوک

و جیغ طوطی

با فریاد جاروکشان

صدای در زدن مرگ را می شنوم

و عبور می کنم از دالان نور و رنگ

در چشم برهم زدنی

وز حلقه ی آتش

در تشییع نگاه ها

     و زندگی می گذرد ایسنان بر شیر پیر دلم

بی یال و کوپال

چون سمور مغموم

خو کرده به مرام رام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:28  توسط آدم برفی  | 

وقتی که از دلگیری لحظه ها خسته می شوی....وقتی کنار پنجره ی بی باران به توده ی درهم ابرها نگاه می کنی و از تو جز حسرتی سرگردان چیزی بر جای نمی ماند....وقتی در میانه های راه نه به انتها امیدواری نه زیر سایه ی خاطره هایت مجالی برای مکث در گذشته می یابی....وقتی چون دود در لجظه سرگردانی...و نمیدانی که مقصد این راه به کدام جهنم دره ای ختم خواهد شد....وقتی سخت می بازی و ساده می گذری ...وقتی ساده می گذری و سخت می بازی...وقتی از تمام دلخوشی ها جز سری آلوده به افیون و دلی سیاه ِسیگار های سوخته برایت باقی نیست....وقتی از رویاهایت خسته می شوی....تنها گریزگاه آرامت دل سفید ورق هاست که تورا به اندکی آرامش فرامی خواند....میگویی تا میان سیاهی کلمه ها خودرا از یاد ببری....در امتداد حسی که هنوز تورا به گرمی زندگی پیوند خواهد زد...به امیدی برای رهایی ....به لحظه ای درنگ تا خالی شود ابرهای مخملین دلت در بارش بی امان کلمه ها....

اما وقتی که تا اعماق در میان لجنزار خودرا فرو رفته می بینی....وقتی که دیگر حتی بدنبال رهایی هم نیستی...چون ماهیان مسموم برکه ی اوهام دلخوشی به عبور زاغی و آواز ماهیگیری که در سکوت برکه ی سیاه شب مست می خواند.....دلخوشی به عبور برگی دیگر از ساقه ی آرزوهایت ...دلخوشی به عریانی...به لرزش های مرگ در باد....در شبهای مهتابی و رخوت....به جای دلخوشی ها به تماشایشان از پشت قاب خیالی قانع که ان را همچون کیفی آرام در رگهایت احساس می کنی....گلایه ای از دوستان نیست آنها تنها با عبور قدمهاشان نگاه مرا پریشان می کنند...دیگر دلی برای نوشتن ات نیست....

چند وقت در سکوت و سکونی طولانی ...در خلا حرف ها و خاطره ها سرگردان بودم...دوباره باز گشتم و احساس می کنم که اوضاع کمی بهتر است...لا اقل آنقدر که بشود نوشت...از زندگی با تمام خلا ها و وصله ها و دلتنگی هایش.....دلم برای دوستانی که من رو رها نکردند و با وجود غیبت های طولانیم هر بار که این صفحه رو باز می کنم دست نوشته ای ازشون حالم رو بهتر میکنه تنگ شده....به یادشون هستم.... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 12:53  توسط آدم برفی  | 

درچشم هاي تو رازي بود که سوختن را مشق مي نمود ....نه انگونه پروانه سان به آتش دلدادگي....شايد به جنوني که هر لحظه به آتش مي خواست دلم را...

در چشم هاي تو رازي بود که خطر را پنچه به پنچه مي ساييد با من ... تا اين جنون که مرز هاي خطر را هم شکست...ان راز سرخ را در غروبي ميان بالهاي پرستويي تنها در شکوه طلايي آسمان يافتم...

وازان پس نديدمت جز در آينسوي اين دايره که هرچه مي نواختمش تار تار دلم را ميانش رج مي زدم...نديدمت در شکوه طلايي ان غروب که از طلايه داران ديار عاشقي تنها تو مانده بودي به قامت سرفراز رشادت و شعله اي در پس چشمانت ...يادگار زخمه ي دوست.....

 

 

 

اين روزها به هرکجا که مي روم ميان بزم اهل دلان و غوغاي دلالان صحبت از حضور کسيست که قوت نگاهش يادگار قدم هاي پر شور روزهاي کودکيم است...آن صدا به جادويي دور مي کشاندم به ساختمان کهنه ي مرکز حفظ و اشاعه ي موسيقي ...دستان گرم پدر که آن سه تار را دستانم داد و اظطراب هميشگي ام ميان انهمه اتفاق ... روزي گرم از تابستاني دور ...سالني و هر ازگاه از دور صداي آرشه اي يا اوازي در شور...آنروزها کسي دستم را ميگرفت و مرا مي برد تا ان اتفاق و بعد انگار اين من بودم که بدنبال آن صداي صميمي  دويدم ...و حيراني راه مرا در خود گم کرد ...و تا هميشه ي دنيا ميان راهي که هرچند بي فروغش خوش تر دارند اما به شعله ي نگاهي از دوست سوداي رفتن روياي همواره ي لحظه ها مي گردد...

سال ها مي گذرند ازان روزها و با آمدن کسي از ديار دل دوباره خاطرات دور زنده ميشود...نوازنده ي کوچک حالا به سرگرداني بزرگي بدل شده که هر روز با هزار اما و اگر طي ميشود...استاد با چهره اي پر از غبار راه و فاصله اما هنوز به ياد آن سالهاي اوج پر شور وشيدا پس از بيست و پنج سال بازگشته است ...چهره اي که سپيدي پيري و پختگي بر خاطره ي آن روزهايش نشسته است...سپيد و همچنان تابناک و روشن...صداي سازش فضا را پرکرده است...چشم مي بندم و در کهنه ي کلاس را باز ميکنم...همچنان گرم نواختن است...کناري مي نشينم ونگاهش ميکنم...ساز در دست سرشار از شوري سوزان ساز را به آغوش ميکشد...نگاهي ميکند با ان چشمان نافذ و دوباره چشم ميبندد...

                

 

چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي....

من چه گويم که غريب است دلم در وطنم                 

فضاي باز کاخ نياوران از شبهاي چهاردهم تا شانزدهم تيرماه هزارو سيصد و هشتاد و شش ميزبان محمدرضا لطفي ست که پس از سالها دوري از وطن برنامه ي اجراي زنده اي را با همراهي تمبک محمد قوي حلم برگزار خواهد کرد...وي نوازنده اي ست که به قول بزرگان فن قدرت پنجه ي سحر انگيزي دارد...لطافت نغمه ها و پختگي مضراب هاي شفاف همراه با استفاده ي سنجيده  از حرکت هاي نو همراه با تم دروني رديف و تسلط اين هنرمند نابغه بر رموز ديرينه ي بداهه نوازي ساز اورا به سبکي مشخص و والا بدل ساخته است.لطفي که اوج فعاليت هاي هنريش در دهه چهل الي پنجاه و با خلق آثاري بزرگ و جاودانه در غالب تکنوازي-بداهه نوازي و آهنگسازي   شکل گرفت و باهمکاري کساني چون هوشنگ ابتهاج...محمدرضا شجريان و... هيچگاه آن دوره ي طلايي که موسيقي در سطح بالايي توليد مي شد از خاطرمان محو نخواهد شد.همچنين گروه شيدا که با حضور او و دران فضاي خفقان پس از انقلاب هنوز طلايه دار هنر موسيقي ايران بود...تا تعطيلي و لغو مجوز آن و پاشيده شدن ياران ديرينه از هم...ابتهاج...لطفي و شجريان هرکدام به سويي رفتند تا به تنهايي بار آنچه بر گرده داشتند بکشند.تنها شجريان ماند و با مشکلات فراوان سالها سکوت کرد و جسته گريخته با رنج بسيار اين قافله را به پيش برد...و حالا لطفي باز گشته است و ميگويد امده ام تا شيداي دهه پنجاه را زنده کنم...اما چه بسا ياراني که....

 

اين روها حال و هواي عجيبي داشتم...ساز در دست و ذهن در روزهايي دور...خوشحال از حضور پرشورش و آن ذهن هميشه بلندش و ناراحت از بدست نياوردن بليط اين برنامه و نديدن استاد....برايش در دل آرزوي سلامتي دارم که لحظه اي و دمي از عمر اين بزرگان هزار عمر بيهوده ي من را بهتر...امشب دوباره صداي تار کهنه و صيقل خورده به خون دل يحي خان تارساز در دستان جادويي لطفي بيدادي خواهد کرد...و آن صداي گرم و گرفته در باران ريز مضراب ها خواهد خواند شعر روزهاي دور سادگي....

زيباترين اشاره اي كه به هنر استاد ديده ام غزل معروفيست كه ابتهاج-سايه- يار ديدرينه و همراه استاد در وصف او سروده است...

پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم‏‎‏ ‏
كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم‏
‎ ‎
ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست‏‎‏ ‏
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم‏
‎ ‎
صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين‎‏ ‏
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم‏

چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي‏‎‏ ‏
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم‏
‎ ‎
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند‏‎‏ ‏
آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم‏‎‏ ‏
‎‏ ‏
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت‏‎‏ ‏
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم‎ ‎

                                  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 17:33  توسط آدم برفی  | 

غروب سه شنبه...دو روز تعطیلی همراه با روضه و عذا...تلوزیون و رادیو مدام صدای نوحه شان بر هواست همه را خاموش میکنم و درون اتاق کنار دفتر و کاغذ هایم سیگاری آتش می زنم...زیر سیگاری پر است از تل خاکستر ...خاکستر لحظه لحظه ی جوانی که آسان می گذرد و سخت بدست خواهد آمد...اس ام اسی از دوستی دور وطعنه ی مسخره ای ...دستم روی شماره ها نمی رود آنقدر از هم دور شده ایم که نمی دانم چه باید بگویمش...منصرف میشوم...ساز را بر میدارم ....سازی که حالا سنش از یک دهه بیش است و صدایش کهنه تر و خوش تر است...مضراب که می زنم هر زخمه حرفی دارد...هوا گرفته و ابریست و رعد و برق های مکرر و بعد بارشی کوتاه تا تازه شود دل گرفته ی این آسمان...نوای همایون چه خوش می نشیند بر قامت این لحظه های گرفته...پیش که میروم زمان از یاد میرود...نغمه ها در جایی دور پروازم میدهند...به بیداد که میرسم چشم میگشایم و زیر لب آن بیداد همایون آشنا را زمزمه میکنم:

 یاری اندر کس نمیبینم    یاران را چه شد

 دوستی کی آخر آمد           دوست داران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد

صدهزاران گل شگفت و بانگ مرغی بر نخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

....

عجبا دل سیاهی که با هزار بار بارش هم باز نمی شود...که دیگر سر باریدنی نیست...روزگار سیاهمان میکند تا انجا که به لاشه ای به نرخ سیصد سال زندگی قانع ایم و انسو تر گنجشک های کوچک زیر بارش بهاری در شهوت رگهای سرخشان عشق بازی مکنند و صدایشان باغچه را پر میکند....شمعدانی های پشت پنجره جوانه زده اند...رگ بار ها می تازند....لحظه ی شکستن این بغض پابراه...نزدیک است.....

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:51  توسط آدم برفی  | 

در انتظار رسیدن

          گم شدن در چرخهای زمان

و سوختن

از ستاره های خیالات دور

و آسمان نیلگون شب تردید

که سیاه می شد

در اعماق غرق شدنها

و انتظار رسیدن

 

کنار پنجره پوسیدن

به وقت رویش فصلی سبز

و دوره کردن نوای گنجشک ها

و نیافتن ات در متن آن صدای صمیمی

و باز

باز گشتن

بر نقطه ی ابتدار انتظار

و انتهای تمامی رویاها

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:55  توسط آدم برفی  | 

از روزهای آخر اسفند کم کم بوی بهار...بوی تازگی و نو شدن دوباره چشم ها و دست ها و قدم هارا تازه میکند....بوی جوانه های سبز شده از لابلای شاخه های خشک...بوی باران...بوی خاک...بهار را می شود در صدای لق لق گاری گل فروش دوره گرد پیر...در بوی خاک خیس...در رقص ماهی قرمز تنگ کوچک....در فرش های شسته شده بر پشت بام ها....در جنب و جوش مردم شهر دید....شنید...روزهای خوب کودکی در بهار دوباره تکرار میشود...و همه همچون خیالی گرم سرمای زمستان را آب میکنند....رویای خوب آن عشق های پاک که در صندوق سینه همچون خاطرات دور خاک میخورند در ریزش مداوم باران فصل   دل را دوباره تازه میکنند...آن روزهای سادگی...روزهای مهربانی...روزهایی که جیره ی یک لبخند عشق داغ زمستان هایش و طعم بوسه ی پنهانی شوقی برای بهار هایش...روزهایی که دلخوشی ارزان بود و نگاه هنوز به حرمت انسان زیبا ...روزهایی که همراه با شعر های حافظ عاشق میشدم با همان صدای خسته و پیر پدربزگ....بلند بلند می خواند و حیاط  کوچک آن خانه با پیچک های سبز بر جرزهای آجری دیوارها سبز ترین گوشه ی دنیا بود...و فواره ی خیال ارتفاعی تا بام آروز های ساده داشت بر حوض کوچک آبی.....

و در تکرار آنهمه زیبایی چه کودکانه وتنها خود را می یابم پشت قاب پنجره ای که مرا درون دنیای خیالاتم قاب کرده است...عید هم آمد ساده و بی صدا....بیصدا تر از همیشه و کوچه های شهر تنها زیردود و هیاهو پوست می اندازند...هر سال که میگذرد این پرده بی رنگ و بی رنگ تر می شود...و این همه رویا تنها خیال کودکانه و دوری از شادی...تقدیر ماست انگار که به بم بست ختم میشود...با جیب های تنگ از کوچه میگذرم...کودکان در جنبشی معصوم می روند...دو ماهی قرمز در کیسه...یک جفت کفش ملی...و خیابانی بی هیچ نشان از نوروز ....دختر آدامس فروش روی پل هوایی با چشم ملتمس قدمها را می پاید و زیر چادر نازکش در باد می لرزد...کدام خدا در این زباله دانی پشت میز عدالت می نشیند ؟ کدام عدالت؟کدام حقیقت.....؟کدام حقیت پاسخی برای چشم های ان دختر معصوم خواهد شد؟ و کدام عذاب برای زندگی ریسمان بستن ها ست؟به جای تمامی انها که نوروزشان در گندزار ها و خاکروبه ها ست گریسته ام...دنیارا به نفرینی بخشیدن و چه دردی دارد خدای را میان اینهمه تبعیض پرستیدن....

طی میکنم دقایق را...بارانی از صبح نبض رویاها و حرف هارا خیس کرده است...چشم هایم را می بندم ...نگو که بوی دود و سیگار میدهم....من بچه ی کوچه های قدیمی تهرانم...همان که عشق بهارش تماشای رقص ماهی های قرمز بود...و گاه از شوق یک ماهی کوچک تا صبح خواب به چشم های کوچک اش نمی آمد...

چشم هایم را می بندم....صدای پدر بزرگ از تخت چوبی کنار باغچه آن خانه قدیمی می آید...غزل های حافظ...لباس های نو..شوق شمردن عیدی ها...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 16:20  توسط آدم برفی  | 

در میانه های روز گوشه ی این اتاق خالی نشسته ام...تشنه ی سیگاری و گپ بیگاهی....روز و شب این سکوت در من تکرار میشود...روزهای بی رنگی...شبهای دلتنگی و بهانه هایی که با دوباره ی سلام دوستی شاید دوباره زنده شود..حضور کوتاهی پس پرده ی خیال...و دوباره دلتنگی پشت حصاری که آخرین پناهگاه پوشالی توست درین تند باد...برای رفع دلتنگی می اندیشم به قصه ها...قصه های کودکی که مانند آخرین جیره ی مهربانی روزانه در دستان پر پینه پدر بزرگ رو میشد....بعد ها قصه های پدر....آدمهای خیالی...قصه های روزهای دور کودکی که شبهارا رنگ می زد...قصه ها جاده ای در بی انتهای خیال اند.... همیشه بوده اند و باید باشند...تا جایی که مردم بوده اند و خواهند بود...قصه دل به آب زدن است وقتی در کویر داغ سرگشتگی ها بدنبال سایه ای مدام از دل سخت خارها فریب خواهی خورد....قصه بافتن و بافتن است برقواره ی بی قواره ی دلتنگی ها...قصه سرگیجه ی این سیگار های مداوم است ....می اندیشم که ما چقدر با این قصه ها آمیخته ایم....و گاهی بیشتر از حققت به ابعاد خیالیشان دلبندیم...تا انجا که بود و نبود خودمان هم قصه ایست گنگ ...داستان آدمی که سیب سرخی در دست به زمین سرگردانی هایش رانده شد...اخر درین میدان نا ایمن چه خواستن و اختیاری با ما بود که به گناه آن محکوم به عذاب رفتن و رانده شدن باشیم...کدام سیب و خیار و نارنگی؟در پس این پرسش های بی پاسخ به کابوس سرگردانی بدل میشویم ... چرا همیشه در پی پاسخ هر هر حرف و نگاه باید باشیم برای خدا....مگر اینهمه سرگردانی ...این سرنوشت گنگ...این تنهایی بزرگ که با ما رشد میکند پاسخی نباید داشته باشد؟شاید ما نیز قصه ای بر قواره ی دنیاییم...و یا دنیا قصه ای برای آدمها...بود و نبود و جهنم و بهشت هم...و تمام اینهمه یک واژه...این آدمها بهشت را هم جهنم خواهند کرد....استکانی چای در میانه های روز....و انتظار دوباره ی .....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 10:52  توسط آدم برفی  | 

 

حالا به وقت اینهمه پرسه

در بغض گرفته ی آسمانِ زمستانی

و حاشیه  ی  نامطمئن خیابان ِ پرهمهمه

به سکوت تلخ ثانیه های سر سرفته از ساعت ها

ودل ِ داغ این سیگار خیس

له می شوم

ودرین میان دست و دل آشنایی نیست

در خطوط بی رحم و سرد خیابان بارانی

برای به جا اوردنِ

این شبح سرگردان

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 14:51  توسط آدم برفی  | 

طنین خوب بوسه می شود

در گلوی گرفته باد

                     تب

مهتاب در چشم های آب میشکست

        و من

عریان تر از همیشه بدنبال باد

از کوچه های تیره شب در گذر

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:46  توسط آدم برفی  | 

انگار در بی تفاوتی روزگار گندیدیم...پشت این حرف های تکراری ...پشت سکوت های سرد بی پاسخ....ای کاش اینهمه دروغ یادمان نیمدادند..لابلای کتابهای ساده ی دبستان...ای کاش مرگ دیگران را به رخمان نمیکشیدند...نفرت  از روزگار سبز کودکی حذف میشد....ای کاش مارا به اموختن اینهمه بد دلی مجبور نمیکردند...پشت در کلاس صدای معلمی که دارد در سالن بغلی امتحان دیکته میگیرد بلند است...به کلماتی که می خواند و باید بخواند گوش میدهم....دچار استفراغ میشوم...این روزها انگار مذهب  همزاد اجین کینه و مرگ شده...به کجا داریم میرسیم؟ کجا خاطره ی خیابان های این شهر با علافی و پرسه های فاحشه یابی پربود؟کجا غیرت مردی سیلی سرخ بر گوش زنی تنها بود در ایستگاه اتوبوس پنجشنبه؟ کجا اینهمه چشم بیگانگی را در تو ورانداز میکردند؟ کجای تاریخ پیاده شدیم؟ کجا راه رفتن در بیراهه ی تردید گم شد؟ کجا اینهمه افیون در بسته های کوچک پستوهای محله مان را پرکده بود؟ کجا صدای شادی را به اندوه روضه و عذا دادند؟ کجا تمدن ما مرد و از خاکش دسته دسته مناره و امام زاده ی بیگانه سبز شد؟ کجا اینمه چوب بر کمر پرسش هامان نشست و جهل سرمشق کورکورانه ی کودکها شد؟

ای کاش جای اینهمه آدم بیگانه تنها یکی هم نفس لحظه های سرد تنهایی بود...جای این دسته از آدمهاکه به لجن میکشند دنیارا و نمی فهمند که هزار رکعت بی خاصیت و عمل به قدر لحظه ای محبت نخواهد ارزید اندکی انسان بود...که اگر خدایی باشد رضایش در دستگیری هم نوع است و این تنها محبتیست که به خودمان روا خواهیم داشت...که طواف دلی خسته ارجه است ...که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ؟...در شهری که شمال تا جنوبش هزار هزار تصویر سیاه فقر و بدبختی می بینی که قاب میشوند بر قامت روزگاری که گمان نمی برم تاریخ پیش ازین به خود دیده است....و هنوز هرساله گروه گروه شکم سیران به قصد طواف خانه ی خدای سنگی و بتخانه های اعراب کیسه های ثروت این خاک را به هدر میدهند و چه جشن ها برای رفتن و برگشتن و .... این حاجیان خدانادیده صرف خواهد شد....و ما هنوز با هم برادریم و خواهرانمان در میان خلیج نشینان عرب عصمت شرم خورده ی خودرا به چوب حراج خواهند زد.... و مادرانمان میان کوچه ها دستمالی میشوند و پدرانمان برای لقمه ای نان کافر میشوند به صد تهمت بیهوده و ما هنوز بر کتاب الفبای کودکانمان به زور فریاد میکشیم مرگ بر.... زنده باد......

 

اینجا تکرار فریاد های گرفته

و حنجره های تب دار....

سفیر ساده ی سرگردانیست...

اینجا گل واژه های محبت با خارهای زجر

دستان تشنه را سرخ خواهد کرد...

اینجا برهنگی رویا هاست

بر روی میز قمار

اینجا تمام حرف ها

دچار سرنوشت تلخ بیهودگیند...

با من بیا....

با من به عمق راه زن...

به کوچه های زمستانی

بی تو عبور تند قدمها

ادامه ی سرگردانیست

همزاد حرف های نگفته

همزاد اشک های ریخته شده در باد

هم زاد دست های گره خورده بر دیوار

همزاد دل دل رفتن ها

همزاد چشم های روشن تبدار...

با من

بیا .... درمن...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:43  توسط آدم برفی  | 

یک صبح سرد زسمتانی...آسمان غبار آلود...پنجره ی بخار گرفته ی اتاق و روزی که می رود در دهان روزمرگی های سرد جویده گردد...زمستان سرد کنار ظرف خالی آجیل وپک های داغ سیگار می گذرند....به دوستانم می اندیشم و خاطره های دور زمستانی ام...جاده های شمال که با یکی از رفقا اغلب روزها طی میکردیم...دل به عمق هوای مه گرفته و برفی می زدیم و گاهی هم پنهانی لبی تر میکردیم...انگار هرچه می گذریم روزها پوچ تر و توخالی تر میشوند...هرکدام از خاطره ها تکه تکه خواهند شد.رفقایی که هرکدام پای ثابت خوبی و بدی بودند سر در لاک زندگی خود کرده و از یاد رفته اند...گله ای نیست ...نه از زندگی و نه آدم ها....میان خاطره ها یاد زمستانی می افتم که زیر چکمه و باتوم سیاه شد...شاید خاطره خیلی از دوستی ها را ازهمان روزها از سرمان پاک کردند...شاید خماری این شب های سرد تنهایی از هراس بودن و شاد بودن است...که هنوز هم سال قحطیست...سال شکست صدا...سال باتوم و فحش...سال دلتنگی شاعران...سال شکستن سازها....سال سرداب سیاه بازداشت...

هزاران بار مارا سوخت
حريقِ حادثه تا مرزِ خاكستر
ولي ما نسلِ سيمرغيم
كه از خاكسترِ خود ميگُشايد پَر

طلوع تازهِ سيمرغ در راهست
همين فردا كه ميايد
سحر پايانِ تاريكيست
و اين ديري نميپايد

و می گذرند سال های سرد...و زندگی در پستوی تیره ی خاموشی رنگ می بازد...اما روزی ما از دریچه ی دلتنگی ها خواهیم گذشت...با دست های گرم جیره ی مهربانی را خواهیم داد...روزی باز جوانه ها بر اندام این تنه ی خسته از دندانه های تبر سبز خواهد شد...روزی جنگل با جوانه هایش سبز خواهد شد...روزی ...روزی...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:37  توسط آدم برفی  | 

 
Cool Status Bar Scroller www.tarfand121.blogfa.com